پاییز

ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻣﻬﺮ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ
ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﺧﯿﺎﻟﻨﺪ !
ﻣﻬﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ
ﻣﻬﺮ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻳﻢ
ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ
" ﻣﻬﺮ " ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻬﺮ ، ﺑﻪ "ﺩﻝ" ﺍﺳﺖ...

 

پ .ن: تا حالا اینقد اشتیاق نداشتم تابستون تموم شه

29 سالگی

همیشه هر سال زمان تولدم مثه بچه ها غرغر میکردم و از عالم و آدم شاکی بودم امسال روز تولدم با اینکه بدترین تابستون زندگیمو گذروندم ولی دیگه گله ای ندارم، نمیدونم برای بالا رفتن سنه یا چیزه دیگه اما میدونم که مدتهاست دیگه از چیزی شاکی نیستم، مدتهاست که دیگه به تقویم روی دیوار نگاه نمیکنم و ثانیه هارو نمیشمارم و این بی تفاوتی نمیدونم کی شروع شد.....

هیچوقت نفهمیدم کدوم لحظه وکدوم ثانیه بود که خودمو فراموش کردم فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم، عوض شدم و همه چی برام عوض شد، غرق در دنیای خیالی خودم بودم که فرسنگ ها از دنیایی دارم توش زندگی میکنم فاصله داره و این وسط اسیر برزخ مسخ و یخ زده ای شدم که منو تبدیل کرد به موجودی دور از احساس و آدمها.....

حالا دیگه میدونم ثانیه ها و ساعتها و روزا میان و میرن و یه روزی برام تموم میشن و منم با چمدونی خالی فقط نشستم و انتظار سوت قطارو میکشم.

عسل بانو


عسل بانو، هنوزم پیش مایی

اگرچه دست تو، تو دست من نیست

هنوز هم با توأم تا آخرین شعر

نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست

حالا هر جا که هستی باورم کن

بدون با یاد تو تنها ترینم

هنوزم زیر رگبار ترانه، کنار خاطرات تو میشینم

...

عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم،

منو یاد خودم بنداز دوباره

بذار از ابر سنگین نگاهم

بازم بارون دلتنگی بباره

...

تو رفتی بی من امّا من دوباره

دارم از تو برای تو می خونم

سکوت لحظه های تلخ رو بشکن

نذار اینجا تک و تنها بمونم

نذار اینجا تک و تنها... بمونم

خدا

گاه گاهی که دلم میگیرد
به خودم میگویم
دردیاری که پرازدیواراست
به کجا بایدرفت
به که باید پیوست
به که باید دل بست
حس تنهای درونم میگوید
بشکن دیواری که درونت داری
تو خدا راداری
و خدا اول و اخر با توست

تنهایی

نه آرامشت را ،
به چشمى وابسته کن ...
نه دستت را به دستى دلخوش !

چشم ها بسته مى شوند ،
و دست ها مُشت مى شوند ...!

و تو می‌مانى و یک دنیا تنهایى ...!

مرگ من سفری نیست

مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش !

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟

پر ِ پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند ...