همگناه
ای همگناه من، بی تو پرواز همیشه محکوم به سقوطه
حرفایی که تو سینه دارم همه از جنس سکوته
ای همگناه من، بی تو پرواز همیشه محکوم به سقوطه
حرفایی که تو سینه دارم همه از جنس سکوته
این روزا اینقد درگیر کار شدم که وقت نوشتن ندارم، دیر به دیر میتونم بیام وبلاگمو به روز کنم، ولی از همه بدتر اینه که دل و دماغی نیست، سالهای ساله میگیم امسال قراره سال خوبی بشه اما هر سال دریغ از پارسال. این روزا بیشتر از همیشه دلگیر و ناراحتم بدون اینکه دلیلشو بدونم!!!!
البته دلیلشو میدونم اما میدونم کاری نمیشه کرد، در حقیقت از یه جایی به بعد آدم با حقیقت های تلخ زندگی کنار میاد و قبول میکنه زندگی همینه و باید باهاش ساخت. به این نتیجه رسیدم آدم هرچی سنش بالاتر میره با این مسئله راحت تر کنار میاد که زندگی سخت نگیره و دلبستگیش به خیلی چیزا کمتر کنه و توقعش از آدما کم کنه. به هر حال زندگی این روزا داریم حتی دیگه خاکستری هم نیست و کم کم داره سایه میشه چه برسه به اینکه روزی رنگی بوده، و چه حیف.....