تو سال جدیدی زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره، نه فقط به نوشتن کلا به هیچی نمیره، حتی دل و دماغ زندگی کردنم ندارم، کل روزام شده تکرار ناامیدی. به قول شاملو: هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی نشستم. زندگی قرار بود یه چیزی بیشتر از کار و خواب و خوراک باشه، تو زندگیامون یه چیزی گمشده، شاید اون گمشده شادی باشه، خیلی وقته ندارمش. در اصل دلم برای خودم تنگ شده، خودی که مدتهاست نیست، خودی که سالهاست لابه‌لای مشکلات خورد نابود شد. ادم شادی که زندگی رنگی میدید و خندون بود ولی هرچی بود مدتهاست تموم شد و رفت. برای من معنای زندگی یه عصر بهاریه تو باغ نارنج کنار  فواره حوض و یه استکان چایی و شعری از فروغ، به همین سادگی...