بی خیالی

نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید …
بعد از مدتها تلاش کردن 
دویدن و به در و دیوار زدن 
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!

یکدفعه احساس می کنی خسته ای، 
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست …
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی 
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن …
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن …
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش …
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست…!

شکنجه گر

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

صبوری

انسان با صبر و تحمل است که بزرگ میشود، فردا پایان 2 هفته صبوری منه، 2 هفته پیش که داشتم میرفتم توی اتاق عمل مثه همیشه با خودم داشتم قبل از بیهوشی دو دو تا چهارتا میکردم که شاید اینجا لحظه آخره، از سی سال بودن چه برداشت کردم؟ و سال سی ام عجب سالی بود، بعضی روزها و سالها تو زندگی آدم خیلی بیشتر از یک روز یا یک ساله، برای من امسال 10 سال بود، شادیهاش 10 برابر بود، رنج هایش 10 برابر بود  و درد هایش هم. و همیشه چه خوبه که میگذره، خوب و بد فقط با گذر زندگی قابل تحمله. و این 2 ماه عجیب روزایی بود با سرخوشی سفر شروع شد، با نابود شدن امید و زندگی ادامه پیدا کرد و اتفاق های بد  پشت هم تا باز امیدی برای زندگی و دیدن آدمی که قرار بود برای همیشه بره و در نهایت اتاق عمل و 14  روز تحمل درد و خونه نشینی!!!

روزهای سختی بود ولی باید شاکر بود که گذشتن، تحمل و صبوری مثه تیشه هایی میمونن که مجسمه وجود آدمی زیباتر میکنن.